روزهایی که بودی "نبودنش" را غصه میخوردم....
روزهایی که نبودی "بودنش " را غصه میخوردم....
روزهایی ست که غصه هم نمیخورم دیگر...هوا سرد است و غصه هایم نیز منجمد شده اند....
فکر میکنم " بی عشقی" خاصیت این روزها باشد...خاصیت این ماه های تمام نشدنی....
دلم میخواست دلتنگی ها را باد ترانه ای میخواند....
اما ملکه ی یخی این روزها در هوای شهری که از آن من نیست جا خوش کرده و قصد ندارد باد را بگذارد تا بپیچید لای بغض هایم...تا شاید ببردم به روزهایی که نه کسی را کم دارد و نه آغوشی را...
خوانده اید که وبلاگ را ساخته اند که آدم دلش نترکد ؟ دلم در این نیمه شب زمستانی داشت میترکید..مرسی عزیزتر از جانم که گوش شنوایی بدون قضاوت...دوستت دارم وبلاگ جانم !
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار
|
ساعت 2 شاد و شنگول میرسم خونه..فقط مچ دستم بخاطر برف بازی درد میکنه...که اونم حقمه چون من میدونم این موجودات مذکر مدرسه ی ما چقدر وحشی تشریف دارند و همچنان از رو نمیرم....البته کمترین صدمه را من خوردم..بقیه دوستان همه چلاق رفتن خونه ! میرسم خونه و فیس بوک را باز میکنم...نیلوفر status اش را نوشته "منو رها کن از این فکر تنهایی" زیرش یکی کامنت داده و لینک آهنگ را گذاشته..روی لینک کلیک میکنم و مشغول ماساز دادن مچم میشم...توی سکوت خونه صدا میپیچه....اولش مچم را ول میکنم و تصمیم میگیرم آهنگ را عوض کنم...اما کم کم شل میشم...وا میرم...بغض میکنم....چشمهام خیس میشن و خط چشمم میریزه...سرم را میگیرم توی دستهام و هق هق میکنم...پارسال چه روزهایی را گذروندم...با آهنگ در حال جیغ زدن و گریه کردن میخونم...دلم سبک میشه...خوشحالم که نبخشیدم...آرامم که نبخشیدم...پارسال وقتی نصفه شب ها پتوم را گاز میزدم و این آهنگ را گوش میکردم هیچ کس نبود به دادم برسه....بعضی وقت ها ساعت 4..5 صبح خیس عرق بیدار میشدم میشستم روی تخت زار میزدم تا خوابم ببره....باورم نمیشه اون آدم منم...پر از عشق و دلتنگی و حسرت و ناباوری بودم....اما الان وقتی به پارسال نگاه میکنم میبینیم چجوری اون همه عشق توی دلم ته کشیده و مدت هاست که حتی دلتنگ هم نمیشم...هیچ وقت فکر نمیکردم به اینجا برسم...فکر نمیکردم انقدر از اینکه پارسال خودم را داغون کردم بی تفاوت بگذرم....پارسال توی تقویمم شب هایی که گریه نکردم را علامت میزدم که به خودم امیدواری بدم و خودم را تشویق کنم...از ماه اکتبر تا مارچ من فقط 9 شب گریه نکردم....یعنی 6 ماه من با گریه خوابیدم...این ها را مینویسم که یادم بمونه تمام اتفاقات و احساساتی که یکروزی به نظرمون خونه خراب کن میان...با گذشت زمان عادی میشن و کمرنگ....پس اگر امروز از چیزی ناراحتم و اذتیم میکنه...باید بدونم بدتر از پارسالم که نیست...پس این نیز بگذرد....هرچند که این روزها از هیچی دلگیر نیستم و شدیدا زندگی در حال لبخند زدنه ! لبخند میزنه چون من دارم قلقکش میدم و اخم هاش را نادیده میگیرم...لبخند میزنه چون منم که خواستم لبخندش را ببینم !
اما خب باز هم این آهنگ که دوباره داره میخونه منو پرت میکنه به روزهای بی خاطره...! گذشته و خاطرات همیشه وجود دارند..باید باهاشون ساخت..بهشون فرصت داد....
منو و انتظار و کابوس تنهایی
منو حس اینکه هر لحظه اینجایی
دارم آینه ها را گم میکنم کم کم
تو رو هر طرف رو میکنم میبینم
نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی
تو که لحظه لحظه حالمو میدونی
اگه این بهارم برنگردی خونه
دیگه چیزی از من یادت نمیمونه
منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
دارم از خودم با فکر تو رد میشم
دارم عاشقی رو با تو بلد میشم
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار
|
دنیای دخترانه, قوانین خاص خودش را دارد ... که من به تمامی آن قوانین را در درون خودم حس کرده ولی به آنها بها نمیدهم...با گذشت زمان وقتی برخی از آن قوانین در زندگیم زیر پا گذاشته میشوند و من به دلیل بها ندادن به آنها سکوت میکنم غصه در دلم تلنبار میشود و تا مدت ها با یادآوری آن قانون شکسته شده دلم سخت میگیرد....
امروز جیغ و داد کردم, بد و بیراه گفتم, حق به جانب بودم و کوتاه نیامدم...به غرورم برخورده بود و آنها باید تمام و کمال از زننده بودن حرکت اشان اطلاع پیدا میکردند...باید جیغ میزدم و میگفتم " شما خیلی بیجا کردید" تا این جمله در دلم نماند...امروز دوست هایم سفت و سخت پشتم ایستادند و پرستو خاطر نشان کرد که اگر هرکدام از آنها را جایی ببیند حتما خواهد گفت معنی جمله ی " خش** را روی سرت میکشم" یعنی چه !!
امروز وحشی بودم و از حقم نگذشتم....ب میگفت اگر از روز اول بجای لب گزیدن و لاپوشانی کردن چند بار همینقدر وحشی میشدی امروز انقدر همه ی ما احساس تحقیر شدن بهمان دست نمیداد !
به هر حال من از کاری که امروز کردم هرچقدر هم آپاچی گرانه کاملا راضی هستم !
بعد از تمام تلفن ها و مسیج های امروز...ساعت 4 صبح..یعنی 10 دقیقه ی پیش..آخرین اس ام اس را زدم و گفتم " i am really proud of myself that i yelled at you for the first time..you really deserved much more than you got already"
گوشی را خاموش کردم و به آرامش رسیدم....
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار
|
قرار بود بزرگ شدن درد داشته باشد....قرار بود مهاجرت دلتنگی داشته باشد...قرار بود قد که میکشیم هدف هایمان هم قد بکشند و تلاش هایمان بلندتر....قرار بود بنویسیم انسانیم و بدانند هستیم..نفس میکشیم..هدف داریم...انسانیم...قرار نبود بی رحمی را یاد بگیریم...گفته بودند بنی آدم اعضای یکدیگرند...نمیخواستیم از هم تفریقمان کنند...میخواستیم جمع بمانیم...در هم ضرب شویم..حاصل ضرب و جمع یکدیگر باشیم...حالا دور افتاده ایم..قرار هایمان را بی قراری بر هم آشفت و حاصل تفریق جبر زمانه شدیم....یادمان داده اند در خیابان بهم که میخوریم از هم معذرت بخواهیم...یاد گرفته ایم به هم لبخند بزنیم و برای هم روز خوب آرزو کنیم...دلم بغل میخواهد...یک بغل عشق...یک بغل انسان..انگیزه...رویا.....دلم میخواهد احساسم به احساس دیگران طعنه بزند و بگوید " آهای رفیق..ما از یک جنسیم" دلم میخواهد امشب ماه در آسمان بماند...بماند و بداند دنیای ما صاف است...بی رحم است...اما گذراست....گفتند هجرت راه چاره است...گفتند آواز دهل به که چه زیباست...میگویند قانون..نظم..دموکراسی..سکولاریسم...میپرسم وطن؟ میگویند اعدام شکنجه تجاوز.....میگویم میهن...میگویند اینجا بسازش...به سازش برقص و یادت باشد دنیای ما صاف است..بی رحم است...اما گذراست...قلم کمک نمیکند و اعماق دل که میپوسد سرگرم پوست انداختن میشوم....پوست می اندازم...به قرارمان بر میگردیم...بزرگ شدن درد داست...مهاجرت دلتنگی داشت...قد که کشیدیم هدف هایمان بزرگ شد و تلاش هایمان بلند تر....کسی نیمه شب ها فریاد میزند " آزادی جای تو خالیه آزادی" ..آنت هم در جان شیفته همین را میخواهد از روزه جانش....میخواهد تسخیر نشود..میخواهد به تمامی باشد و پذیرفته شود....
هیچ وقت هیچ کس نمیگوید آرامش چرا کنج این روزها نشسته است و به ما دهن کجی میکند.....
پی نوشت : وقتی باید بنویسی...باید بنویسی..حتی اگر جمله های بی سر و ته را به هم بچسبانی و خودت را توی جمله هایت بالا بیاوری !!
+
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار
|
درس ها و تحقیق ها و آزمایش ها و کنفرانس ها و امتحان ها , دل درد و کمر درد و بی اعصابی , دو راهی سر انتخاب و شرایط و ترس و انتظار, دست بریده و چسب خورده و دردناک
همشون باهم میخوان واسه من تا اوایل فوریه مرخصی بگیرن !!
عزت زیاد !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار
|