تبليغاتX
زیر آسمان غربت
از صبح که چشم باز کردم میدونستم این ساعت شب دقیقا توی همین حالت دارم همین ها رو مینویسم....ساعت 10 بیدار شدم, با بابا رفتم بیمارستان, 4 برگشتم خونه, رفتم خرید خونه, با 10 تا پلاستیک برگشتم, سوپ درست کردم,برنج و مرغ درست کردم, ظرف شستم,رومیزی رو شستم اتو کشیدم گذاشتم سر جاش,خونه رو جارو کردم,اتاقم رو مرتب کردم,آینه ها را دستمال کشیدم,غذا آماده شد,واسه بابا سوپ بردم....

حالا ساعت 10 شب شده...همه ی تنم بوی "زن " بودن میده...از همون بوهایی که هیچ وقت فکر نمیکردم بهشون مبتلا بشم....دراز کشیدم منتظر دوستم..دلم میخواست بگم نیاد..دلم میخواست بگم دیگه هیچ کس از کنار زندگیم رد نشه...نتونستم..فقط گفتم غذا بگیر اومدنی...خندید...گفت تنبل انقدر غذای بیرون نخور...میخواستم بگم غذا داریم...اما بوی زن بودنم رو میده...اون زنی که دوستش ندارم و من نیست.... اومد...باید بخندم..عطر بزنم...برم استقبالش...ولی میخوام بمونم...میخوام دیگه عطر نزنم...میخوام بوی رخوتم رو همه بفهمن دیگه...

من خیلی خسته ام..یکی بیاد منو از اینجا ببره..از این روزها..از این حال و هوا...از این منی که من نیست !

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت توسط دختری از جنس بهار |

دوست ها به واقع که نه تنها زندگی را,بلکه آدمی را بهتر میکنند ! حالش را...روزش را...هر روز و هر شب اش را ! در سالی که گذشت,انقدر از خودم دور بودم و در زندگی غرق, که نفهمیدم بودنتان چه نعمت بزرگی ست. در روزهایی که نه من ,من بودم و نه زندگی ام دلچسب,انقدر از ته دل خندیدم و بالیدم و پر گرفتم که یادم رفت تلخی های روزمرگی هایم را...مینویسم به رسم یادگار, به فروردین هزار و سیصد و نود و یک, که بودنتان را شکرگزارم و خوبم و و خوبی ام را مدیون خوبی هایتان !  که زندگی همین دم را خوش است و خوشی اش به سادگی تان گره خورده....مینویسم که یادم بماند در دنیایی که خنده های آدمکهای کوکی اش ماسیده,من با شما خندیدم و خندیدن را دوباره یاد گرفتم. با شما قطعا غربت جای قابل تحمل تری ست در عصری که نام مهاجر بی رحمانه برچسب شده ست روی تن هایمان...دوستتان دارم به ماه هایی که گذشت , به حرمت نان و نمک نه,به حرمت ساختن هایمان با تفاوت ها,دوست بودنمان,دوست ماندنمان !

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت توسط دختری از جنس بهار |

چشم که باز میکنم هستی,شمایل روزهای دور را داری, گویی من در روزهای دور دوباره چشم باز کرده ام. نگاهت که میکنم مردمکانم دو دو میزنند, هراسان مانده اند وسط راه,میترسند به چشم هایت برسند و زخمشان خونریزی کند

هراسانم....

خلسه را که تفسیر میکند یادم می آید گفته بودی "وقتی مستی,انگار تو خلسه ای,بیشتر میخوامت"

خلسه را که تفسیر میکند یادم می آید "وقتی مستم,انگار تو خلسه ام, بیشتر میخوامت"

خلسه را که تفسیر میکند...یاد واره ها را دور میریزم....نه مستم,نه در خلسه ام, نه حتی دیگر میخواهمت...نخواستنت شاید درد بزرگ تری ست.....مگر نه اینکه انسان با نخستین درد آغاز میشود؟  درد که بوده باشی سخت کنار گذاشته میشوی, من از دردهایم نفس میکشم..من با دردهایم نفس میکشم

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت توسط دختری از جنس بهار |

برای پرواز اگر پر

برای پریدن اگر جرات

برای جیغ اگر جسارت

برای بهار اگر مستی

برای من اگر بوی بهارنارنج

دنیا را چه میشود گاهی که بهارش خوب است و خوب است و خوب !

می بلعم ته مانده ی دنیایی را که از پر و جرات و جسارت و مستی و بوی بهار نارنج لبریز است !


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت توسط دختری از جنس بهار |

1 ماه که این در و اون در میزنم, دیدم شاید اگر بیام اینجا بنویسم آرووم شم...بنویسم از این روزا , که تو نیستی و من عجیب دلم نمیخواد برگردی...دست و پا نمیزنم..چنگ نمی ندازم...دلتنگ میشم...وسط روز..سر کلاس وقتی استاد داره با حرارت توضیح میده صدای تو توی سرم اکو میشه....پشت چراغ قرمز وقتی دارم ثانیه ها رو میشمارم یاد رانندگی با تو میافتم...سرکار وقتی هزار تا برگه جلوم و دارم ضرب و تقسیم میکنم هی ماه های بودن و نبودنت رو سبک سنگین میکنم...توی کلاب وقتی با کفش پاشنه ده سانتی بالا پایین میپرم یادم میاد آهنگ مورد علاقه ی تو داره پخش میشه...توی کافه وقتی دختر پسر جلوییم از خنده ریسه  میرن یاد شب های آرت میافتم...شب ها سرم که به بالشت میرسه یاد ثانیه به ثانیه 4 سال گذشته میافتم...حتی همین امشب...داشتم قلب یخی نگاه میکردم...صحنه ای که خبر مرگ دوستش رو میشنوه..میشینه جلوی ماشینش گریه میکنه...منم گریه کردم..تو ذهنم هزار بار صحنه سازی کردم که اگر روزی یک تار مو از سرت کم بشه...همین الان اصلا...که گلوم داره از بغض میسوزه....اما همش اسمش فقط و فقط دلتنگیه....سرم سبکه...قلبم رهاست...کینه ندارم..حرف نگفته ندارم...این خوشحالم میکنه...این که از صمیم قلبم میدونم دیگه نمیخواستمت و درست وقت رفتنت بود....نه که دوستت نداشته باشم....نه...همیشه گفته بودم.."چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتاد,تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم"...من زاده شدم که دوست داشته باشمت...اما باید میرفتی..دوست داشتنم وقتی بودی پشیزی نمی ارزید...وقتی بودی اسطوره ی عشق ذهن من لکه دار بود و از دوست داشتن زده ام میکرد.....حالا که نیستی.من منم...عاشقی میکنم بیا و ببین...بو میکشم.میخندم..میچرخم...میخونم..یاد میگیرم...خلاصه که نیستی ببینی چجوری بالا بالا میپرم...روزی هزار تا آرزوی جدید پیدا میکنم و چقدر خودم رو صبح تا شب میکشم تا به آرزوهای کوچیکم برسم....واسه گنده گنده هاش هم آی برنامه میریزم..آی نقشه میکشم و آی کیف میکنم..میگن وصف العیش,نصف العیش دیگه.....راستش نبودنت گاهی وقت ها میخوره تو صورتم...عصبی میشم..پاچه میگیرم...از همه بیزار میشم....اما طولی نمیکشه که یادم میاد نبودنت چقدر آرام تر و با ثبات تر و قابل اعتماد تر از بودنت...بعد یهو عاشق همین نبودنت میشم....عاشق اینکه میتونم تا صبح  رویا ببافم....تو که گفته بودی" دوستم داری چون توان مبارزه رو دارم"  یادت باشه, تا دنیا دنیاست"دوستت دارم چون توان مبارزه رو بهم دادی"...


همین ...موفق باشی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت توسط دختری از جنس بهار |