دیشب بهرام رادان, حامد بهداد و مهناز افشار رو به عنوان داور فستیوال فیلم های کوتاه ایرانی توی یک سالن سینما دیدیم....فقط میتونم بگم هر3تاشون مخصوصا رادان به شدت خوشگل و خوشتیپ بودن ..و حرف که میزد همچین قند تو دل من آب میشد و با همشون هم هی چپ و راست عکس گرفتیم و در ضمن مهناز افشار وقتی داشتم باهاش عکس میگرفتم بغلم کرد و بله من خیلی ندید بدید هستم و ذوق کردم کلی !
این را خوندید؟ خیلی دلم الکی خوشه نه؟! نوجوونم دیگه..دختر نوجونی دیدید که دلش واسه رادان و بهداد به تاپ تاپ نیافته ؟! خب الان اگه به عمق سطحی بودن من پی بردید این یکی را بخونید !
از ساعت 2 ظهر تا الان که 11:30 شب شده...من یک تحقیق 4 صفحه ای در مورد اینکه " آیا اخلاقیات نیاز به مذهب دارند " نوشتم و دفاع کردم که نه اصلا هیچ ربطی بهم ندارند و در اصل مذهب از اخلاقیات سو استفاده میکنه در خیلی موارد ... و اخلاقیات یک سری قوانین جهانی دارند و ما کاری را انجام نمیدیم فقط برای اینکه خدا گفته بلکه هر کار خوبی که انجام میدیم بخاطر احساس خوبی که پیدا میکنیم و بخاطر خود خوبیه...و خب 100 البته به همین سادگی هم ننوشتم و با کلی دلیل و مدرک حرف هام را ثابت کردم !
الانم انقدر چشمام و سرم درد میکنه و خسته ام که دیگه هیچ حرفی واسه زدن ندارم !!
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار
|
گر ما ز شما چه خواستیم
جز حق , حقوق , حقیقت
ای داد به ما چه دادید
جز خون و غم شهادت
گر ما همی بنشینیم
بسی دیوان بتازند
گر ما بپرسی گوییم:
مرگ به از اسارت !
ی. نوری 5 آگوست 2009
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار
|
یک گوشه از زندگیت...بهترین لباسی که داری رو تن میکنی...لیوان قهوه ات را دستت میگیری...کفش های پاشنه بلند صورتی پات میکنی...به دیوار پشت سرت تکیه میدی...و مرگ باورهایت را به تماشا مینشینی...
فردا را نمیدانم..ولی امروز تنهایم بگذارید !
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار
|
این هفته هالویین همه جای شهر داره خودنمایی میکنه و منم با تمام سعی ای که میکنم که حواسم پرت نشه و این هفته ی پر از امتحان و مقاله را بدون گشت و گذار بگذرونم نمیشه که نمیشه !! یعنی تقصیر من نیست..جامعه جامعه ی سرمایه داری غربی و از در و دیوارش تبلیغات و فشن و خوش گذرونی میباره ! کارت بانکی من هم که اختراع شده برای خدمت به سرمایه دارای بزرگ این مملکت . جمعه با 3تا از دوستام بیرون بودیم..دور شهر خیابون گردی میکردیم ... من داشتم ایمیلم را چک میکردم که دیدم ایمیل اومده که saw VI از همون روز اکران شده...تا راننده محترم پرسید بچه ها خسته شدم کجا بریم..بنده با شعف اعلام کردم بریم سینما...و وقتی سه نفری باهم گفتن نهههههههههههههه..من شروع کردم بلند بلند گریه کردن...صدای آهنگ روی 120 بود و صدای گریه ی من بلندتر !! آخرش مجبور شدن فرمون ماشین رو تکون بدن تا ماشین تکون بخوره و بشه مثل گهواره تا من صدام در نیاد...و خب صد البته بریم سینما !! فیلم به مناسبت هلاویین اکران شده بود و خیلی شلوغ بود...رفتیم توی سالن سینما نشستیم...3 تا صحنه که گذشت لامپ نمیدونم چی چیشون سوخت و گفتن برید پولتون را پس بگیرید خراب شده ! (فیلم خراب شده بود ؟ )دست از پا درازتر اومدیم بیرون...روی پله برقی که بودیم lcbo خودنمایی میکرد عجیب...هی بهم دیگه نگاه میکردیم و احتمالا فکر میکردم حالا هرچی هم بخریم کجا میتونیم بخوریم؟ که از اونجایی که بخت و اقبال همیشه یار ما بوده مامان س زنگ زد که من و بابات داریم میریم مهمونی..با بچه های بیاید خونه ی ما که تنها نمونی شب و بعد از قطع کردن تلفن...4تامون با آخرین سرعت دویدم طرف lcbo و با سرعت 120 طرف خونه ی شانس !! تا ساعت 12 داشتیم میخوردیم و فیلم نگاه میکردیم..ساعت 12 رفتیم طبقه ی پایین 4تایی روی موکت دراز کشیده بودیم و از خاطرات ایرانمون میگفتیم..از کودکی های مشترک...از شعرهای مهد کودک....از مدیر های دبستان....ساعت 3 شب خونه بودم...لباس خواب پوشیدم و دراز کشیدم رو تختم و آروم آروم خوابم برد....شنبه صبح آ زنگ زد که شب با بچه ها بیاید اینجا دور همی....شنبه شب هم..توی اون اتاق کوچیک...برای من پر از خاطرات اولین روزهای کمک بود...روزهایی که از مدرسه میدویم تا اون خونه و آرووم میخزیدیم توی اون اتاق تا حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف به دعوا بکشه و داد بزنیم و کوتاه بیایم و قانع بشیم...اتاقی که اکثر اوقات تاریک بود با پرده های کشیده ..و اون شب پر از صدای خنده بود و دوستی....آخر شب آ اومده بود جلوی ماشین پ نشسته بود و آرم جگوار شده بود..توی اون سرما همه از ماشین ها پیاده شده بودیم و از اون مدل نشستن خنده دارش عکس میگرفتیم....یکشنبه دختر خوب خانواده بودم و نشستم تو خونه و درس خوندم..هرکی زنگ زد بریم بیرون نهههههه !! تا ساعت 9 شب طاقت آوردم دیگه ساعت 9 به یک مک دونالد و پیاده روی رضایت دادم ... 2شنبه عصر کلاس ویلون داشتم و روحم دوباره تازه شد...آرشه که کشیده میشد به سیم ها...خطرات 2 سال پیش...اون کلاس کوچیک کنار پلازا..زمستون های سرد و ویلون گنده تر از خودم...و امروز..توی خونه ی گرم و بزرگ..با ویلونی که باهاش خو گرفتم...سه شنبه از مدرسه تشریف بردیم منزل و هرکاری کردیم این فکر که هفته ی "هالویین" باید بهت خوش بگذره ولم نکرد ..پس با مامانم راه افتادیم توی مال ها تا لباس پیدا کنیم...ولی هیچی ! هنوز هم پیدا نکردم...بعدش با س نشستیم برنامه ی یک هالویین پارتی ریختیم و فیس بوک event براش ساختیم و همه را دعوت کردیم...امروز که چهارشنبه باشه مهمترین قسمتش این بود که من سرکلاس functions درس را کاملا فهمیدم ! و این خیلی عجیبه ! چون انقدر لهجه ی معلم هندیم بده که همیشه خودم باید بیام خونه خودکشی کنم تا یاد بگیرم...زنگ ناهار مدرسه خونه ی وحشت درست کرده بودن و ما بجای ترسیدن میخندیدیم..مزخرف بود...بعد از مدرسه چیزی شنیدم..که برام سنگین تموم شد..خیلی سنگین و سنگین تر اینکه قول دادم به روی بهترین کسم نیارم که چه چیزی را ازم پنهان کرده بوده...با نازی رفتیم غذا خوردیم و حرف زدیم..هرچند کافی نبود..ولی بعد از مدت های خوب بود..و بعدش هم دوستم اومد دنبالم و 3 تا سینما را گشتیم تا بالاخره یک فیلم پیدا کردیم که به سانس ما بخوره...
و الان که خونه ام..ریلکسم...فکر میکنم
"لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم دریغ که نمیدانستیم همان لحظات خود خوشبختی هستند"
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار
|
بیا یک جوری بخندیم, که از صدای خندمون هیچ کدوم از آدم های دنیا نخوابند..
بیا این شب زنده داری ها را به فال نیک بگیریم و دوستشون داشته باشیم
بیا با خودمون یک قراری بزاریم...از این به بعد..هر وقت ساعت 3:30 صبح بیدار بودیم..واسه یک نفر از کسایی که دوستشون داریم یک آرزوی خوب بکنیم و بسپاریمش به باد...تکراری هم نمیشه..هر دفعه برای یک نفر جدید...
باشه؟
باشه !
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت توسط دختری از جنس بهار
|