آخرین باری که ساعت را نگاه کرد هفت عصر بود , بعد صدا آمد که دیر شد و بعدترش هرچه بود حافظه اش یاری نمیکرد که به خاطر آورد. سال ها از آن روز گذشته بود و هنوز حافظه اش اجازه ی بازبینی آن لحظه ها را نمیداد. بعضی لحظه ها قدغن شده اند , آدمی برای خودش هم بازگو اشان نمیکند از ترس سرباز کردن زخم اشان. سال ها گذشته بود و گذشته بی شک که اگر چه نه در وجود خود ؛ بلکه در ماهیت  وجودی اش گذشته بود و هیچ تکه از خودش برجای نگذاشته بود . چند ساعنی به هفت عصر پانزده اسفند مانده بود , شهر یک پارچه یخبندان بود و زن یکسر کرخت. سال ها از هفت عصر پانزده اسفند گذشته بود و زمان بی رحمانه  در تمام پانزده اسفند ها می ایستاد و پورخند میزد به سال هایی که گذشت و یا شاید به سال هایی که باید میگذشت. ساعت به هفت نزدیک میشد و  زن اگر به قرار کاری اش دیر میرسد کرختی هیچ دلیل قانع کننده ای برای رئیس اش نبود.  کیف اش را برداشت و از در بیرون زد , تا نیمه راه رفت و نه شیشه ی ماشین را پایین کشید و نه ضبط را روشن کرد. فکر کرد بهتر است خودش را به دست هوا و آهنگ نسپارد که با چشم های قرمز به قرار اش برسد. پشت چراغ قرمز که توقف کرد کرختی به پایش هم رسیده بود , پدال ترمز میلرزید و زن قدرت کنترل اش را نداشت. چراغ که سبز شد دور زد , در پارکینگ را نبست , در آسانسور روی زمین نشست و آخر همزمان با چرخاندن کلید توی در دست اش را روی دکمه هایش چرخاند. برهنه زیر پتو خزید و پیام کوتاهی برای رئیس اش فرستاد که تصادف کرده است و به جلسه نمی رسد. دروغ نمیگفت . تصادف کرده بود , با خودش , با تمام پانزده اسفند ها. پتو را روی سرش کشید و غرق شد در تصادف اش , اشک هایش ,  پانزده اسفند تمام سال هایش.بیدار که شد ساعت از ده گذشته بود , اتاق دم کرده و تاریک و برف هنوز دست از سر شهر برنداشته بود. نه چیزی برای خوردن داشت و نه جایی برای رفتن . باید میخوابید . فردا روزی جدید بود

تمام اتفاقات همیشه نقطه ی آغازی داشته اند. اتفاقی  که بتوانی بعد ها همه  ی تقصیرات را گرذن اش بیاندازی. مهاجرت اتفاق جبران ناپذیر و بی بازگشت زندگی چیستا بود. همه چیز از تغییر شروع شده بود. از روزی که از آدم های نزدیک دنیای خودش دور شده بود و مجبور به شناخت و کشف آدم ها و محیط های جدید. کم سن تر و بی تجربه تر از آن بود که قدرت تحلیل آدم ها را داشته باشد. با آدم ها پیش میرفت , دل شکسته میشد , آهنگ و خاطره و بوی مشترک میساخت و بعد رها میشد .  ماه ها با خاطرات شان زندگی میکرد  , هزار باری که از جلوی بستنی فروشی رد میشدند  یادش می آمد آن روز ها را و باز به روزمرگی باز میگشت.

  دلش که لرزید , پاییز بود . برگ ها رو به قرمزی میرفتند و هوا دیر تاریک میشد. خانه ی دوستی دعوت به شام بودند. میز شام را که میچیدند پسری با پاچه های گلی و سر و وضعی پریشان از در وارد شد. چیستا سلامی سریع کرد و پشت میز شام نشست , نگاه اش را هم دزدید تا مبادا غرور کودکانه اش خدشه دار شود و پسر فکر کند که حضور اش جلب توجه کرده است.  آخر های تعارف ها و سیر شدم و ممنون ها بود که پسر سر میز آمد . با همه سلام و احوالپرسی گرمی کرد و دیری نپایید که صدای خنده از میز شام بلند شد. خوش بود , دوست داشتنی و گرم. از فردای اش چیستا به هر بهانه ای به خانه ی خاله نازنین ,  مادر پسر , سر میزد. پسر خانه هم به بهانه ی تاریک شدن هوا و خریدی که خودش بیرون داشت چیستا را هر دفعه تا خانه همراهی میکرد. چند ماهی بیشتر طول نکشید , رابطه به غیرتی شدن های دل خوش کنی و نگاه های دزدکی وسط آهنگ و رقص های مستی و فراموشی های صبح بعد از مستی ختم شد.

 سرنوشت باز هم مهاجرت را پیشه کرده بود . شب خداحافظی , پسر جلو آمد , بی صدا , دست اش رو مشت کرد و به قلبش زد و به چیستا چشم دوخت. تا فرودگاه بی وقفه اشک ریخت . برای بار دوم جا می ماند. تازه ریشه دوانده بود , دوست پیدا کرده بود , هویت پیدا کرده بود , دست و دلش لرزیده بود. سال ها بعد فهمید که چه اولین دل کندن آسان بود. چرا میگویند اولین بار سخت تر است. اولین بار درد را نمی شناسی , منبع درد را نمیدانی , ندانستن درد اش کمتر است , بعد ها که با آن حس آشنا میشوی و در تو تکرار میشود , دل کندن و رفتن سخت تر است.

 زندگی در کشور جدید چنگی به دل نمیزد. شهر وسیع بود و سرد. از فرودگاه که در اتوبان پیچیدند شهر بزرگ بود و بزرگی اش انچنان غریب و ناآشنا بود که چشم های چیستا را از اشک می سوزاند. شب های اول را خانه ی دوستان قدیمی پدر و مادر گذراندند تا خانه ای پیدا کنند. یکی از شب ها که همه خواب بودند چیستا کنار پنجره رفت. ساعت نزدیک به سه صبح بود و پنجره ی اتاق به یکی از چهار راه های بزرگ شهر باز میشد. برف همه جا را یک پارچه پوشانده و آسمان قرمز بود. ساعت سه صبح ماشین های تک و توکی که به چهار راه می رسیدند پشت چراغ قرمز می ایستادند.چیستا چشم از ماشین ها بر نمیداشت و غمی عجیب در جان اش رسوخ کرده بود که حتی حوصله اش هم سر نمیرفت از تماشای خیابان سوت و کور.  بی رمق بود. خسته از اینکه هر چند ماهی یکبار زندگی اش را زیر بغلش بزند و هرچه کاشته بود از ریشه بکند و با خود به کشور دیگری ببرد. زن همسایه سگ اش را آورده بود بشاشد , در سرما نمیشد تشخیص داد که دود سیگار از دهانش خارج میشود یا بخار هوا , هرچه بود , هوس انگیز بود . هوس انگیز بود که روزی برسد که آدمی انقدر حالش خوب باشد که ساعت 3 صبح در سرما از سیگاری لذت ببرد.

روزها از پی هم میگذشتند , زمان به سرعت برق و باد گذشت. چیستا بارها دل داده بود و دل اش را میانه ی راه پس گرفته بود و یا پس اش داده بودند. زندگی او را ذاتا عاشق بار آورده بود. عاشق همه کس میشد , نه عشق های یک روزه , عشق های طولانی , عمیق , زجر آور. آنقدر با خیال آدم ها زندگی میکرد که خودش هم وضوح خاطرات شان را فراموش میکرد و با خاطره ی گنگ آدم ها را در ذهن اش دوست داشت. بوی آدم ها را برای خود همیشگی میکرد. باران که همیشه نشانی از عاشقی بوده او را یاد رفتن ها می انداخت. گاهی اوقات فکر میکرد که آدم ها از قصد نمیروند ,جریان زندگی طوفانی ست , آدم ها را هر لحظه از سویی به سوی دیگر میکشد. این خود چیستا بود که باید می ایستاد , مقاومت میکرد و جلوی ذات سرکش اش را میگرفت. باران می آمد که آن مرد را با خود آورد. دست های آن مرد را آورد و روی موهای چیستا گذاشت. شب از نیمه گذشته بود و چیستا کامنت های وبلاگ اش را چک میکرد , بین کامنت ها , کامنتی بود نا شناس , که نوشته بود خوشی های چیستا زود گذرند و زندگی آن چیزی نیست در کتاب ها خوانده است. ایمیل اش را هم آخر کامنت گذاشته بود. چند روزی گذشت و باز کامنت مشابه زیر چند پست وبلاگی دیگر هم به چشم خورد. چیستا به صاحب کامنت ایمیل زد که زندگی من میخواهد مثل کتاب ها باشد , شما واقعی تر زندگی کنید. ایمیل ها شروع شد. آنقدری ایمیل بازی های نیمه شبی طول کشید تا به شماره و اولین دیدار ختم شد.

مرد خوب حرف میزد , کلمه به دهانش می نشست . کتاب های زیادی خوانده بود و موسیقی خوب گوش میداد. چیستا یاد میگرفت و تشنه ی این آموختن بود. آنقدر تشنه ی کلمات  مرد بود که شخصیت اش نادیده گرفته میشد. بعضی روزها مرد چند روزی پیدایش نمیشد , جواب زنگ نمی داد  ,چیستا را تشنه میکرد و وقتی بعد از چند روز پیدایش میشد ,نیازی به توجیه نداشت. خوبی رابطه به همین بود , کسی توضیح نمیداد. همین که مرد حرف بزند و چیستا گوش بسپارد , همین که بعد از همخوابگی بوچلی گوش بدهند کافی بود تا چیستا عاشق شود , بوچلی به خودی خود کفاف عشق اش را میداد.مرد دوستش نداشت , صریح و ساده مشخص بود که مرد در ستایش قوص بدن زن حرف میزد , بوچلی را میتوانست با هر زن دیگری هم در تخت گوش بدهد و وقتی پیش چیستا پیدایش نبود , بی شک در تخت های دیگری پیدا میشد. با تمام این ها , چیستا مشکلی نداشت و حتی غصه اش را هم نمی خورد. قداست لحظه را دوست داشت و حفظ اش میکرد . لحظه هایش را مینوشت , از لبخند مرد , از صدای نفس هایش.در صبحی که با صدای بوچلی شروع شد , مرد لباس اش را پوشید , روی تخت نشست و شروع به نوشتن کرد. چیستا خواب وبیدار , غرق در لحظه اش بود , در تصویر روبه رو. مرد اعلام کرد که شعری برای خواندن دارد و بعد شعری را که سروده بود خواند. از زنی نوشته بود که هیچ شبیه چیستا نبود و از اینکه عشق افلاطونی اش به آن زن هیچ گاه شعله اش خاموش نمیشود.  مرد را دیگر ندید , همان صبح وقتی گوشه ش تخت نشسته بود چیستا زمزمه کنان گفت که درد دارد شب را در آغوش کسی صبح کنی و صبح اش از معشوقه ی سال های دور اش برایت شعر بخواند , گفت که بی هیچ دلخوری می تواند برود و دیگر برنگردد اما یادش بماند دیگر هیچ وقت در تخت زنی از زن دیگر شعر نگوید , که درد دارد .