شاید قرار بر بی قراری بود و جوانی هوش از سرم برده است . ساعت از 12 که میگذرد فکر میکنم که نسرین یک روز دگر هم تاب آورد...فکر میکنم که راکت هواپیمای جنگی آمریکا یک روز دگر هم بر سر عزیزانم فرو نریخت...فکر میکنم به در آهنی قرمز جمعیت دفاع که یک روز دگر هم پلمپ نشد...فکر میکنم به امتحانات که یک روز دگر نزدیک شدند...فکر میکنم به شماره ی ناشناسی که راس ساعت 1 صبح زنگ میزند و من با صدای نفس هایش خو گرفته ام...فکر میکنم به م که چطور جانم به جانش بسته ست و این روزها چقدر میتوانستم کنارش باشم..فکر میکنم به جبر جغرافیایی..به جبر جغرافیایی..به جبر جغرافیایی....فکر میکنم به ب که چقدر دوریم و عشق؟ کجایش صدای فاصله هاست آخر؟
شاید قرار بر بی قراری بود که ساعت از 12 میگذرد ,دنیا و چاله هایش آوار میشوند روی سرم...
که من هذیان میگویم..
که من از این دنیا و آدمهایش تب دارم..هرچقدر هم حالم خوب باشد و شما؟ شما چرا باور میکنید؟!