چند روز پیش کنار جمله های آیینه ی اتاقم اضافه کردم که " من چه میدانستم دل هرکس دل نیست "
حالا هردفعه که چشمم به این جمله میخوره با خودم تکرار میکنم که "خب از این دفعه به بعد میدونی دیگه "
مشکل اینجاست که این "از ایندفعه به بعد " های من دارن خیلی زیاد میشن !
بعضی ها هنوز به خوب بودن دنیا و آدم هایش اعتقاد دارن, گند نزنید به اعتقاداتشون !

الان کاری که باید واسه خودم بکنم اینه که بگردم از یک جایی هری پاتر پیدا کنم بعد بشینم مثل 12..13 سالگی ام شب تا صبح هری پاتر بخونم! به اون حس و قدرت تخيل نياز دارم براي رهايي از اين كرختي و درس و درس و درس !

سال 88 از گیت خروجی که رد شدم با چشم هایی که تار میدیدن مسیج اش رو خوندم که نوشته بود " رفیقم باش"....

آخرین باری که مهماندار گفت تلفن های همراه خود را خاموش کنید جواب دادم " رفیقمی"
خواستم بگم هزار سال هم که بگذره..هرجای دنیا هم که باشی روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و الی آخر !


آدمي كه كسي را عميقا دوست دارد مي‌داند «دوست داشتن» چقدر احترام ‌برانگيز است. ، چنين انساني كه همه لذتها و دردهاي حس را تجربه كرده‌به نظر من آدم برتري ست. وقتي فهرست آدم هاي دور وبرم را بر اساس ارزش و احترامي كه براي‌شان قائلم مرتب مي‌كنم اغلب آنها که«دوست داشتن» را تجربه كرده‌اند بالاي فهرست مي‌گذارم. مساله اينجا است اين برتري را فقط ما‌ آدم‌هايي مي‌دانيم كه لذت پيچيده «دوست داشتن» را تجربه كرده‌ايم.

تحقیقات نشان می دهد با وجود آنکه تظاهر به خوشبختی باعث خوشبختی کسی نمی شود، اما تظاهر به بدبختی بالاخره به شکلی لنگهای آدمیزاد را هوا می کند! دانشمندان اکیداً توصیه کرده اند: هی! خودت باش!

رو پله‌های مترو نشسته بود ، گریه میکرد...چند تا پله که رفتم بالاتر، دلم لرزید....برگشتم...یه گوشی هدفونم رو گذاشتم تو گوشش...نشستم کنارش...دنگ شو می‌خوند..."چشم من به راه عشقه،رفتنت گناهه عشقه" گریه‌اش کم کم قطع شد..پرسید کجایی آهنگ؟ گفتم پرشین..گفت خودتم؟ گفتم آره ..تو کجایی هستی‌؟ گفت روس...گفتم بهتری؟ لبخند زد...

روزمو ساخت...

قدیم تر ها وقتی میخواستی از یکی دل بکنی,شماره اش رو پاک میکردی و تموم میشد...این روزها..آرشیو یاهو,ام اس ان..ایمیل...وال پست ها..کامنت ها...چت های فیس بوک..لعنت به این اینترنت که بجای همکاری کردن,فقط نکته های فراموش شده رو یادآوری میکنه و کار رو سخت تر !

منم هنوز مینویسم..گوشه ی کتابای درسیم...تو نوت های گوشیم پشت چراغ قرمزها...کف دستم تو شب های مستی...روی آیینه وقت بزک کردن....من مینوسم ,پس هنوز هستم ..هنوز !

اعتقاد راسخ دارم كه وبلاگ را براي نتركيدن دل آدم ها ساخته اند و بس . 
بعد از ٦ سال وبلاگ نويسي ، دلم ميتركد از اين جبر جغرافيايي و بغض گلويم را ميدرد و اشك هايم كلمه نميشوند كه نميشوند
ما از هم پاشيديم...بريديم... و خانه ي مادربزرگ چند سالي ست كه ديگر زير زمين و كتابخانه ندارد.. همانطور كه ما دل نداريم ...


اين روزها ياد گرفته ام با هيچ كس، هيچ آهنگي را گوش ندهم...آدم ها ميروند،آهنگ ها تا آخر دنيا ميمانند... آدم خاطره بازي كه من باشم، از خاطره ساختن با آدم ها فراري شده ام!



دنیا و چاله هایش غروب های یکشنبه کمین میکنند پشت پلک ات...پس ذهن ات...در کوچه پس کوچه های شهر غریبه ات....دنیا و چاله هایش غروب های یکشنبه بی رحم تر از همیشه اند...چه دل به دل محسن یگانه در ماشین ات بدهی, چه دل به دل فریدون فروغی....یکشنبه که باشد..غروب که باشد...هیچ چاله ای پر نمیشود..چاله ها فقط آوار میشوند روی سر غروب یکشنبه ات..پشت پلک ات...

شاید قرار بر بی قراری بود و جوانی هوش از سرم برده است . ساعت از 12 که میگذرد فکر میکنم که نسرین یک روز دگر هم تاب آورد...فکر میکنم که راکت هواپیمای جنگی آمریکا یک روز دگر هم بر سر عزیزانم فرو نریخت...فکر میکنم به در آهنی قرمز جمعیت دفاع که یک روز دگر هم پلمپ نشد...فکر میکنم به امتحانات که یک روز دگر نزدیک شدند...فکر میکنم به شماره ی ناشناسی که راس ساعت 1 صبح زنگ میزند و من با صدای نفس هایش خو گرفته ام...فکر میکنم به م که چطور جانم به جانش بسته ست و این روزها چقدر میتوانستم کنارش باشم..فکر میکنم به جبر جغرافیایی..به جبر جغرافیایی..به جبر جغرافیایی....فکر میکنم به ب که چقدر دوریم و عشق؟ کجایش صدای فاصله هاست آخر؟


شاید قرار بر بی قراری بود که ساعت  از 12 میگذرد ,دنیا و چاله هایش آوار میشوند روی سرم...

که من هذیان میگویم..

که من از این دنیا و آدمهایش تب دارم..هرچقدر هم حالم خوب باشد و شما؟ شما چرا باور میکنید؟!